مهدى رحمانى ولوى / منصور جغتايى
469
تاريخ علماى بلخ ( فارسي )
منصوب شد . دربارهء گوهرشناسى او نقل كردهاند كه روزى به پادشاه گوهرى گرانبها هديه كردند . پادشاه به صرّافان گفت : بهاى اين گوهر را تعيين كنيد ، صرّافان گفتند : بهاى اين گوهر خراج يكماههء بلخ است . شاه گفت : ضياء الدّين كجاست ؟ او را حاضر كنيد . وى را آوردند شاه آن گوهر را به دست او داد و گفت : اين گوهر چقدر ارزش دارد ؟ صرّافان بهاى آن را خراج يكماهه بلخ تعيين كردهاند ، شما چه مىگوييد ؟ ضياء الدّين گفت : اى پادشاه اين سنگ گرچه سنگى خوب و گرانبهاست ؛ امّا يك عيب دارد . پادشاه و صرافان گفتند : چه عيبى ؟ شيخ گفت : عيبش آن است كه كرم سبزى در درون آن است كه برگ علفى در دهان دارد . اگر اين عيب را نمىداشت خراج يكسالهء شهر بلخ نصف بهاى آن بود . پادشاه تعجّب كرد و گفت : اى ضياء الدّين اين چه حكايت است ؟ كرم در درون سنگ چه مىكند ؟ صرافان هم به عنوان اعتراض گفتند : فرمايش قبلهء عالم درست است . بحث و مناظره بالا گرفت . ضياء الدّين گفت : اى دوستان جاى جدل و گفتوگو نيست . اگر باور نداريد ، سنگ را بشكنيد ، اگر كرمى وجود نداشت من ضامن قيمت آن مىباشم . پس از دريافت بهاى آن مرا بكشيد . شاه قدرى تعلّل كرد . وى گفت : من از جان گذشتهام و خونم را حلال كردهام ؛ ولى شما كه پادشاهيد از يك سنگ نمىتوانيد بگذريد ؟ و حال آنكه صد هزار از اين نوع سنگ در خزانهء پادشاهى وجود دارد . به دولت يا به خزانهء شما چه نقصانى وارد مىشود ؟ سرانجام با اصرار شيخ آن گوهر را شكستند . آنچه شيخ گفته بود ، ظاهر شد . پادشاه و صرّافان او را تحسين كردند و بر علم و دانش او آفرين گفتند . زمانى پادشاه مىخواست مال زيادى به او عطا كند . ضياء الدّين گفت : اى پادشاه عالم لطف فرموديد ، ولى من به اين زر و سيم نيازى ندارم . اگر آنها را بگيرم دلم را به خود جذب مىنمايد ، من از شما خواهش مىكنم ، عذر مرا بپذيريد و آن اموال را خدمت خود نگه داريد و در هركجا كه صلاح ديديد خرج كنيد و آن زر و سيم را تحويل شاه داد . بعضى او را از مريدان معين الدّين فراهى مىدانند . « 1 »
--> ( 1 ) - مفسّران شيعه ، ص 135 .